بابا طاهر عريان ، سيد على همدانى ، خواجه عبد الله انصارى

آئينه بينايان 118

مقامات عارفان ( آئينه بينايان ، اسرار النقطه ، آئين رهروان ) ( فارسى )

و بعزّ فؤاده و به عزت فؤاد او كه يكى از اطوار دل است و هو متبرّ من وصفه در حالتى كه تبراكننده است از وصف خود ناطق به غير لسان و لا آلة ناطق است با غير لسان و آلت خود كه حق است ، يعنى يا وصف حق ناطق است يا عبارت از حالات ظاهره و نو و وجود و جذبهء اوست كه براى خواص مىباشد دعواه وصف من اللّه و تفضّله و لديه ادعاء او توصيفى است از حق زيرا كه غلبهء احكام حالات او از حق است اگر ادعاء زبانى بكند آن هم از حق است مثل من رآنى فقد رأى الحقّ ، و انا خالق السّماوات و الأرضين و از حالات تفضّلى حق و در نزد حق و قرب اوست قوله قس من غار على الحقّ فى جميع الخلق آورده غيرته الى نسيان نفسه در اين عبارت يك غلط از ناسخ ظاهر است كه آن عبارتست از ( و ردّه ) « 1 » كه بايد آورده باشد زيرا كه ورد لازم است نسبت بمفعول دوم و الا بمفعول اول بلا واسطه مىرسد مثل ورد ماء مدين ليكن بودن الى در مفعول دوم دليل بر معنى رد است و الا مادهء ورود را الى لازم نبود يا بايد لفظ ردّه باشد با تشديد دال بدون واو ، يعنى هركس غيرت كند براى حق در تمام مخلوقات وارد مىكند او را غيرت اگر ( أورده ) خوانده شود يا ردّ مىكند حق او را با غيرت بسوى فراموشى نفس خود ، پس غيرت او براى اين است كه خلق بايد حايل و فاصل و حجاب نباشند ميان او و حق ، و در اين حال نفس خودش هم كه از اغيار حق است ، و از جملهء خلق ، بايد منسىّ او گردد . و ما غار عليه الحقّ لم يترك له وصفا يوصف به و لا نعتا ينعت به يعنى آن قسم اوّل ، مال عاشق ، و اوايل و اواسط مجذوبان بود و امّا آنكه حق غيرت كند بر او ، كه محبوب حق باشد ، در نهايت درجهء جذبه و وصول ، نمىگذارد مر او را صفتى كه در ميان خلق موصوف باشد ، مثل اينكه گويند : فلانى عارف است يا اهل حال است زيرا كه از انظار مردم مخفى مىدارد او را در تحت قباب عزّت خود ، يا صفتى را كه خود ملتفت آن صفت باشد ، از او برمىدارد و نمىگذارد نعتى كه با آن منعوت گردد . نعت و صفت هر دو به يك معنى است ولى فرق ظاهرى اينكه صفت كه باقى است در موصوف خود به او نامى

--> ( 1 ) در نسخهء دستگردى ( وردّه ) نوشته شده